يکيو دوست داري ميميري براش حاضري تمام دنيا رو به پاش بريزي هر
جا ميري احساسش ميکني وقتي حتي از يه فاصله ي خيلي دور مي بينيش
سريع مي شناسيش صداش هميشه تو گوشته وقتي چشات بازه همش
احساس ميکني روبروته و وقتي هم چشات رو ميبندي بازم اونو ميبيني
تمام زندگيته با اينکه مي دوني و مطمئني که دوستت نداره اما تو اونو
دوست داري و حاضري جونت براش بره صداي هر زنگ تلفن دست و
پات رو به لرزه ميندازه و تو دلت ميگي حتما اونه و مي خواد باهات
حرف بزنه اما ميبيني اون نيست درسته مي دوني عشقت يه طرفه ست اما
دوستش داري و دوست داري هميشه مال تو باشه با اينکه مي دوني مال
تو نمي شه و دلش با کسي ديگست اما اونقدر عاشقشي که اينا رو نمي
بيني و فقط دلت مي خواد واسش عشق بورزي و هيچ توقعي ازش نداري
مي دوني که اون حتي يه لحظه هم بهت فکر نمي کنه و توي دنياي
خودش سير ميکنه و با کسي ديگست اما ازبس دوستش داري ......همه
اينا رو هم قبول داري و مي دوني هيچ وقت بهش نمي رسي اما اون تمام
دنياته و تو دلت ميگي همين 2 روزه دنيا رو دوست دارم براي کسي
عشق بورزم که دوستش دارم ...هر لحظه چشمات رو ميبندي و باهاش
حرف مي زني فکر مي کني کنارته فکر مي کني دوستت داره فکر مي کني
عشقت دو طرفه ست و احساس مي کني سرت رو شونه هاشه و دستاش
رو گونه هاته اما وقتي چشمات رو باز مي کني مي بيني همش رويا
بوده...چقدر مي سوزي .....ميدوني که اون کوچکترين توجهي بهت نداره
اما بازم از ته قلب دوستش داري.....به اميد اينکه شايد امروز حتي شده
از دور ببينمش مياي بيرون و حتي يه ثانيه هم نمي بينيش چقدر دلت مي
شکنه لحظه شماري مي کني که يه مهموني بشه و اونجا ببينيش ..وقتي
مي بينيش دلت مي خواد بري کنارش و سر رو شونه هاش بزاري واشک
بريزي و بهش بگي عزيزم دوستت دارم اما اون لحظه دست وپات رو گم
مي کني و جز يه سلام و احوالپرسي خالي نمي توني چيزي بگي و از
خجالت سريع خودتو گم و گور مي کني ...دوست داري شده حتي يه لحظه
نگاهت با نگاهش گره بخوره وعشق رو تو چشات ببينه اما نميشه...چه
روزها ميشيني و براش از ته دل واسه اينکه هيچ وقت مال تو نيست
اشک مي ريزي تا دلت آروم بشه اما فايده نداره هميشه و هر لحظه
اسمش رو لبته و هر برگه سفيد مي بيني روش اسم اونو مي نويسي
...هر چي بيشتر بهش توجه مي کني نگاهش مي کني و مي خواي
عشقتو ابراز کني اما اون توجهش کمتره و بازم مي گي عيبي نداره من که
دوستش دارم.....دلت م يخواد کاش هميشه مال تو ميشد و مي تونستي
کنارش بشيني و دستش رو تو دستات بگيري و از عشق باهاش حرف
بزني و بگي چقدر عاشقشي تا ببينه واقعا دوستش داري اما نمي توني و
مي دوني نميشه.......چقدر مي سوزي و اون لحظه دوست داري دنيا رو
سرت خراب بشه.......تو دلت مي گي حداقل کاش نقاش بودم و مي
تونستم تصويرش رو بکشم تا هر لحظه دلم خواست ببينمش و حداقل با
تصويرش حرف بزنم اما نيستم...و خيلي احساسات ديگه که مي دوني
دست نيافتنيه و در آخر چقدر دلت مي خوادکاش اين عشق دو طرفه بود تا
اون هم اين احساسات رو نسبت به تو داشت اما افسوس که نيست و مي
دانم نخواهد بود...
